با شبِ گیسوان ام
حسی شبیه خواب
از صبحام می برد
پژواک صدا
آرامشِ مرغ هوا را
در هراس
تبعید آسمان می کند
در عصرِ تپههای باد
شبِ خسته
ریخته
بر شانه ام
با بافهای از بالهای شکسته
تا آوازهای آبی
پرِ نگاه بریزد
خرمنام کن
بر درههای تاریک
بر اسکلت باران
برچینم
در قطرههای چشم خورشید
بادم بده
در پلکان پنجره
.که هر روز برای تو باز می شودپرستو ارستو
ولی همیشه ساکت می مونه!
آخر تو دادی فرصتی
... کین خسته تن
شیون کند از سوز جان ؟
از درد تو ، از زخم او
از اشک این بی خانمان
زخمه زدی بّر تار من
آتش زدی بّر بال من
بّر با د شد خاکسترم
پرواز ماند در انتظار
دیگر چه گویم زین فرار
در هم شکستی تخته بند تن بدان
ای روزگار بی امان
راهروی افکار پریشانم
گفتنیها پنهان پشت
بغض سردم دست تکان میدهند
به تنهایی من
نه پنهان باید کرد گفتنیها را
حسی از جنس دردی نگفتنی !!!!
روزِ ابری،،،،، و ابری بهت زده
ببارای باران ، صحرای دلم
بس خشکساریست
آشنای راهِ دل شد در بیراهیم
ستروناند
باران
به تاریخ پیوسته است
خورشید
سال هاست که سرد میتابد
نماز باران؟!
یادش بخیر، کار درستی بود
امروز
چتر دو نفره
بهانهایست
تا بیشتر باور کنم
همیشه کنار من جای تو خالیست
مهربان
باران مهربانی
لطف سرپنجه کدام اعجاز
این چنینم ز بیخ و بن ترکاند؛
کُنده خشک و غرق این همه برگ!
بر جهانم دَری فراز آرید
تا که بیباوران نظاره کنند.
من چنانم که باغ در تبِ گل.
قُمریانم به طوف آمدهاند
فصل پاییز و برگ ریز و بهار؟!
این چنین شور و حال من ز کجاست!
از گلم گل شکفته، مینگری؟
من از آن سبز جرعهای زدهام.
منصور اوجی
تلخ و سرد است
نه به سردی و تلخی زندگی
زندگی صحنه نبردیست بی انتها...زندگی تولدیست اتفاقی
و رفتنی اجباری
دلم سخت گرفته از این سردی و تلخی